سرودههای هادی باقری حقيقي (حادی) و ... |
هم قراری است مرا با آن یار
هم ز دل برده قرار
گر چه او را نشناسم اما
می شناسد همه امیال مرا
گاه رخ داده که او
ز رخش سایهی گرمی بنمایانده به من
نوری از پشت بلور
سایهای عین حضور
باز انگار مرا می خوانَد
تا که خود را بدهم دست مسیر
دل سپارم به نسیم
از خیابان و گذر میگذرم
میکشاند به یکی کوچه مرا
من فقط میشنوم
بوی لبخندی از او
کز لب پنجرهای باز مرا میبیند
و مرا غرق در این حال لطیف
گوییا میچیند
حادی - آذرماه 87
امـــروز فهمیـــدم که لبخنـــد و لبت را
بیش از تصورهای پیشین دوست دارم
مست و خرامانیّ و پُــر ناز و کرشــمه
من در خیـــالی تــازه، ای زیبـــا نگارم
حادی - اراک (مهاجران) - خرداد 87
461- فخرالدين عراقي:
ساقی قــدحی شـــراب در دست
آمــد ز شـراب خانـــه ســــرمست
آن تـــوبــــهی نــــادرســـت مـــا را
همچون سر زلف خویش بشکست
روز: 31/5/88
460- حافظ:
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود
آنـچه بــا خرقهي زاهــد مي انگـوري كــرد
روز: 24/5/88
459- محمد علي شيرازي:
روزي تو خواهي آمد از كوچههاي باران
تـــا از دلـم بشــويي غمهــاي روزگاران
روز: 18/5/88
458:
چون تيشه مبــاش و جمله بــر خود متـــراش
چون رنـــده ز كار خويــــش بي بهره مبــــاش
تـــعـــليـــــم ز اره گيــــــر در كــــار معـــــاش
چيزي سوي خود مي كش و چيزي مي پاش
روز: 10/5/88
457- حافظ:
حافظ دگر چه ميطلبي از نعيـــم دهــر
مي ميخوري و طرهي دلدار ...
با خیـــالی که از آن دیده و رخســار بجاست
گـــر سر و جان فکنــم در ره دلـــدار بجاست
تـــا زمـــانــی کــه ببیــنـــم رخ او بـــار دگـــر
هر چه آرد به سرم ایــن دل افگــار بجــاست
در ازای نظــری چــون طلبـــد جــان شــایـــد
گر بگویم بسِتـــان جان و بـــده بـــار بجاست
التفــاتی به مـــن دلشــده اش نیــست ولی
گر مرا نیـــست جز او وسعــت افکار بجـاست
ایـــن همــه لــرزه که بر پیـکــر من می افتـــد
چون ز خاطر گــذرد عکـــس رخ یـــار بجــاست
گــر بـــرم رشک به پیــــراهن بــاریـــک میـــان
چون در آغــوش کشد آن گل بی خـار بجاست
آن کــه را نیـست ز ابـــروی کمانی تب و تــاب
در دم ار چشم فرو بنـــدد از ایـــن دار بجاست
بـــا هر آن دل کـــه نیفتـــاده بــه دامی ز دلال
گر بگویـــم که مرا نیست سر و کــار بجـاست
هر که را هست چنین شوق هم آغوشی یـار
همچو «حادی» اگر این شوق زند جار بجاست
حادی - اراک (مهاجران) - تیرماه 87
در جامعهي ما كاربرد نابجاي بوق خودرو باعث شده كه صداي آن معناي واقعي خود را از دست بدهد و حتي ممكن است در جايي كه توجه بدان ضروري است كسي آن را جدي نگيرد. اين ابزار در حال حاضر بيشتر آفرينندهي ناراحتي است تا هشدار دهنده. اميد است استفادهي درست از اين ابزار در جامعهي ما نهادينه شود. اين شعر طنز در همين راستا سروده شده است:
به شدت باز هم راننـــده زد بــوق
نشد راضي مگــر با ده عدد بــوق
چراغش قرمـــز و سمت دگــر زرد
و ليــكن بگذرانيـــد او ز حد، بــوق
چنان ميزد كه تــا مقصــد رسانَد
شمار بوقهايش را به صــد بــوق
هميــــن ديروز در ايـــن راه كوتــاه
ركــوردي ثبت كــرده با نــود بــوق
به زعم خويش ميزد با شجــاعت
سـرِ راننــــدههــاي نا بلــد بــوق
به هر مشكل كه برميخورد در راه
هـــميآمد به فريــاد و مدد بــوق
به غوغا بود هــر آني كه ميشــد
بـراي هـــر دليـلي راه ســـد، بوق
بــــراي عابــــران آن گــونـه ميزد
كه انگـــار از براي دام و دد، بـــوق
بـــه عنـــوان ســـلام از دور ميزد
بـراي احمـــد و عبدالصمـــد بــوق
تـــداوم داشت از فــرط خشـــونت
شده تـا پيـــرزن از كوچه رد، بــوق
ظريفي داشت رد ميشــد از آن جا
به شوخي گفت:گويي داشت مَدّ بوق
كنــــار منــــزل همسايـــه هــم زد
به نحوي كه شناسد نامــزد، بــوق
ز بس كه او فشــرده بوق ماشيـن
هميشه هست گويا در صدد، بوق
دلــش خواهد يكي بــوق پـــدالي
كه با لــذت فشــارد با لگــد بــوق
چگــونـــه ميتــوان فهمانـــد او را
كه: اي راننده دارد خوب و بد، بوق
خدايــا هست «حادي» را دعايي:
نيـازارد كسي را تـا ابــد بــوق
حادي – مهاجران (اراك) - بهمن 87
453- حافظ:
گدايي درِ جانان به سلطنت مفروش
كسي ز سايهي اين در به آفتاب رود
روز: 30/3/88
452- سعدي:
از دشمنـــان بــرنـد شكــــايت به دوستــــان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
روز: 24/3/88
451- حافظ:
نفاق و زرق نبخشــد صفــاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
روز: 17/3/88
450- حافظ:
بوَد آيا كه در ميكده هـــا بگشاينــد
گره از كار فروبسته ي ما بگشايند؟
روز: 9/3/88
449- حافظ:
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
ســر و دستـــار نــدانــد كـــه ...
پُر از اندوه و دردم پای تــا سر
نمیبینـــد مـــرا انگـار دلبــــر
همیشه پیش چشم اویم اما
نگاه اوست گویی سوی دیگر
چـــرا همـــواره در ســـوز و گـــدازم؟
تبـــاهـــی حـــاصـــل عـــمــــر درازم
چه میشد گر که یک دم یار شیرین
نشینـــد تـــا بگــــویـم فــــاش رازم؟
دلا! کُشـــتی مـــرا بــــا ضجّـههـــایت
رهـــا کی گردم از ایـــن های هــایت؟
در این سینه چه می شد گر که بودی
دلی چــون سنگِ دلـــدارم به جایت؟!
بس است ای روزگــار بی مروّت
غم و اندوه و درد و رنج و محنت
بیـــا یک لحظه با من کن مــدارا
تو را شاید خوش آید این حکایت
ببین محنت مرا چون بر سر آمد
غم از دیــوار و انـــدوه از در آمد
هنــــوزم بود در خاطر غم پیش
که یک انـــدوه و درد دیگــر آمد
حادی - اراک (مهاجران) - خرداد 87
439- حافظ:
رسيـد مژده كه آمد بهـــار و سبـــزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
روز: 24/12/87
438- حافظ:
جان فــداي دهنـــش بــاد كه در بـــاغ نظـــر
چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
روز: 18/12/87
437- مولانا:
شــرح گل بگـــذار، از بهــــر خدا
شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
روز: 10/12/87
436- حافظ:
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند
ما كه رنديم و گدا ديـــر مغــان ما را بس
روز: 5/12/87
435- حافظ:
گر از من زشتيي بيني به زيبـــايي خود بگــذر
تو زلف از هم گشايي به كه ابرو ...
در سکوتی مطرود،
خلوتی نامحدود،
آبشاری از غم
بر سرم ریخت فرود
نه صدایی که نوازد گوشی
نه تکانی که دمی مردمکی گوشه چشمی را احساس کند ...
با وجودی که زمان جریان داشت
به نظر می آمد
زندگانی متوقف شده است
یاد آنگاه که لبخند لبی
زیور رویی بود
حسرتی بر غم من میافزود
آه! این حسرت و غم روح و تنم را فرسود
حادی - اراک (مهاجران) - 1386
414- مولانا:
حلاج وشــانيم كــه از دار نتـــرسيـــم
مجنون صفتانيم كه در عشق، خداييم
روز: 25/9/87
413- حافظ:
حافظم در مجلــسي دُردي كشـــم در محفـــلي
بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت ميكنم
روز: 23/9/87
412- شهريار:
وراي مدرسه، اي شيخ درس حال آموز
بر آن مباش كه تنها به اجتهــــاد رسي
روز: 20/9/87
411- حافظ:
معاشـــران گـــره از زلف يــــار بــــاز كنيــــد
شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد
روز: 18/9/87
410- صائب تبريزي:
گر گلوگیـــر نمیشد غــم نـــان مردم را
همهي روی زمین یک لب ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|